بچه محل نقاش ها ۳: زمانی که هم سفر ونگوگ بودم

16,000 تومان

چه حالی پیدا می‌کنی، اگر توی یکی از نامه‌های مرموز دایی‌ات این نوشته را پیدا کنی؟
هلند کشور قشنگیه! خصوصا وقتی به جای‌جای اون سفر می‌کنی. البته به‌شرطی که یه هم‌سفر مثل وینسنت ونگوگِ عزیز کنارت باشه.

مگر می‌شود دایی‌سامانِ هفتادوپنج‌ساله در نوجوانی‌اش با وینسنت ونگوگِ قرن نوزدهم هم‌سفر شده باشد؟ باز هم فضولیِ مانی و باقی بچه‌ها گل کرده و رفته‌اند سراغ وسایل خصوصی دایی. البته این بار با اجازه‌ی خودِ مادربزرگ. نامه‌های قدیمی‌ای را که داداش‌سامان در جوانی برای او نوشته، برایش بازخوانی می‌کنند. بچه‌ها با خواندن این نامه‌ها با دایی‌سامان همراه می‌شوند تا ببینند در زندگی وینسنت ونگوگ چه خبر بوده. به‌نظر شما تابلوی «سیب‌زمینی‌خورها»ی ونگوگ چه طعم و مزه‌ای دارد؟‌ آیا شایعاتی که درباره‌ی زندگی خصوصی ونگوگ ساخته‌اند، حقیقت دارد؟

شروع کتاب:
اگر برادری مثل «تئو» داشتم، با هم دنیا را فتح می‌کردیم.
محسن بند آخر نامه را که خواند رو کرد به مادربزرگ: «تئو کی بود مامان‌بزرگ؟!»
مادربزرگ داشت زور می‌زد جلوی خنده‌اش را بگیرد. از روی همان تخت چوبی که نشسته بود، دست دراز کرد و غنچه‌ی صورتی گل محمدی را که به‌زودی باز می‌شد، نوازش کرد. غنچه را ول کرد و رو کرد به محسن: «برادر کوچیکه‌ی یه نقاشی بود که همیشه به برادرش کمک می‌کرد. اولین‌بار که دایی‌سامانتون رفت هلند، کلی از این نامه‌ها برام می‌نوشت و همه‌ش از داداش بامعرفتی که این یارو نقاشه داشت، تعریف می‌کرد. حسابی کفر منو در آورده بود. فکر می‌کردم چه ظلم بزرگی به سامان شده که خدا جای برادر، یه خواهر بهش داده. آخرش هم تو یکی از نامه‌هام اینو براش نوشتم.»
پریسا که آن سر تخت نشسته بود، گفت:‌ «خب؟ دایی چی جواب داد؟»
مادربزرگ دست برد تو موهای نقره‌ای‌اش که تازه کمی بلند شده بود و آن‌ها را چپاند پشت گوشش: «می‌خواستی چی بگه؟ کلی عذرخواهی کرد و وقتی از سفر برگشت، ده تا بشقاب و کاسه با نقاشی‌های اون یارو نقاشه برام آورد. اسمش… اسمش یه چیزی بود… »
– «ونگوگ.»
مانی گفت و رو کرد به مینا که مطمئن شود درست است. مینا گفت: «وینسنت ونگوگ دیگه. همون که همه‌ش گلِ آفتابگردون می‌کشید.»
مادربزرگ گفت: «آره! خودشه. اتفاقا هنوز دوتا از کاسه‌بشقاب‌های آفتاب‌گردونش رو دارم. یه تابلوی بزرگ کپی هم ازش تو اتاق دایی‌سامانتون هست. نقاشیِ یه اتاقه که یه تخت هم گوشه‌ش نهاده، با یه پنجره. حالا خودمونیم خیلی هم خوب نقاشی نکرده. کمال‌الملک خومون خیلی راستکی‌ترش رو می‌کشید.»
محسن گفت: «اون روز دیدم تو اتاقشون.»

از حرفی که زده بود، پشیمان شد. مانی چپکی نگاهش کرد. مادربزرگ کنجکاو به هر دو نگاه کرد: «کِی رفتین تو اتاق دایی‌سامان؟»
مینا گفت: «همون روز که دایی خودشون بودن و ما هم رفتیم دیدنش.»
– مگه محسن هم بودش؟
مادربزرگ حواسش جمع‌تر از این حرف‌ها بود. مانی گفت: «نه. من واسه‌ش تعریف کردم.»

گروه سنی

,

درونمایه

,

سبک

ویژگی‌های تولید

جلد نرم

نویسنده

انتشارات

مجموعه

شماره در مجموعه

3

تعداد صفحات

172

اندازه

21*14

شابک

9786008655930

دیدگاه‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی برای “بچه محل نقاش ها ۳: زمانی که هم سفر ونگوگ بودم” ارسال می کند.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.