شوک تربیتی ۱: چرا نابغه ای مثل توماس در حل مشکلات درسی با چالش مواجه می شود؟

توماس بچه‌ای کلاس پنجمی در مدرسه‌ای به شدت رقابتی است. او همیشه با پنج تا از دوستانش وقت می‌گذراند. آنها اسم گروهشان را گذاشته‌اند “کودکان باهوش”. توماس یکی از آنهاست و از بودن در این گروه لذت می‌برد.

از وقتی که او راه رفتن را یاد گرفت مدام می‌شنید که همه می‌گویند او باهوش است؛ نه فقط از والدینش بلکه از هر کسی که با او در ارتباط بود. وقتی که برای پیش‌دبستانی اندرسون او را نام‌نویسی کردند، هوش بالای او از لحاظ آماری تایید شد. چرا که این پیش‌دبستانی از متقاضیان، تست هوشی می‌گرفت و فقط یک درصد اول از میان متقاضیان حق ثبت‌نام داشتند. توماس نه تنها جزو یک درصد اول متقاضیان بود، بلکه جزو یک درصد اول از یک درصد اول متقاضیان درخشید.

اما هر چقدر که توماس در مدرسه پیش رفت، این آگاهی از هوش فوق‌العاده‌اش کم‌تر و کم‌تر به او جسارت و اعتمادبنفس رویارویی با کارهای مدرسه را می‌داد. در واقع پدر توماس متوجه شد که او حاضر نیست چیزهایی را امتحان کند که شاید در آنها موفق نباشد. پدرش می‌گوید: «او بعضی چیزها را به سرعت یاد می‌گرفت، اما اگر غیر از این رخ می‌داد فورا موضوع را رها می‌کرد و نتیجه می‌گرفت که در آن موضوع استعدادی ندارد.» در واقع توماس با یک نگاه همه چیز را در دو دسته جای می‌داد: چیزهایی که به طور طبیعی در آنها استعداد داشت و چیزهایی که در آنها استعدادی نداشت.

برای مثال، در سال‌های اول توماس چندان در درس املا خوب نبود، به همین دلیل از هجّی کردن کلمات خجالت می‌کشید. او در واقع به محض برخورد به هر مانعی خود را عقب می‌کشید. بزرگ‌ترین مشکل در سال سوم گریبانگیر او شد. او قرار بود خوشنویسی را یاد بگیرد ولی تا چندین هفته حتا کوچک‌ترین تلاشی نکرد. بعد از مدتی، معلم از آن‌ها خواست که تمام تکالیفشان را با خوشنویسی انجام دهند و توماس به جای آن‌که تمرینش را در خوشنویسی جدی‌تر بگیرد به کلی از انجام تکالیف سر باز زد. پدرش که سعی می‌کرد او را متقاعد کند به او می‌گفت: «ببین، این که باهوشی دلیل نمی‌شود که هیچ تلاشی نکنی» (توماس نهایتا خوشنویسی را یاد گرفت ولی سر این موضوع با پدرش درگیری بسیاری داشت).

چرا کودکی مثل او که بی‌شک در بالاترین سطح هوش قرار دارد، از اعتماد به نفس کافی برای مواجهه با چالش‌های عادی مدرسه برخوردار نیست؟

توماس تنها کسی نیست که چنین مشکلی دارد. در طول چندین دهه، متولیان آموزش متوجه این موضوع شده‌اند که درصد بالایی از دانش‌آموزان باهوش ( آن‌هایی که 10 درصد بالای نمرات را در آزمون‌های استعدادسنجی دریافت می‌کنند) به طرزی وحشتناک توانایی‌های خود را دست کم می‌گیرند. آن‌هایی که از چنین کمبود اعتمادبنفسی رنج می‌برند از خود انتظارات کمتری دارند، اهمیت تلاش را دست کم می‌گیرند و خود را بسیار محتاج کمک والدینشان می‌دانند.

وقتی که والدین هوش فرزندانشان را تحسین می‌کنند، تصورشان بر این است که در جهت رفع این مشکل تلاش می‌کنند. بر اساس تحقیقی که دانشگاه کلمبیا انجام داده‌است 85 درصد والدین آمریکایی فکر می‌کنند که مهم است به کودکانشان بگویند که آنها باهوش‌اند. اگر بخواهیم کلاه خودمان را قاضی کنیم و به نتایج این تحقیق کاری نداشته باشیم باید بگوییم که 100 درصد والدین این‌گونه فکر می‌کنند. به هر حال کدام پدر یا مادری است که از روی عادت هم که شده به کودکش نگوید «خیلی باهوشی!». انبوهی از نوشته های “آفرین” و “صدآفرین” که دفتر مشق و نقاشی کودکان را پر کرده‌است نیز شاهد دیگری بر این ماجراست.

پیش‌فرض چنین رفتاری این است که اگر کودکی باور داشته باشد که باهوش است (یعنی این را به او بارها گفته باشند)، از چالش‌های درسی بیمی نخواهد داشت. گویی قرار است این تحسین مداوم مانند فرشته‌ای راهنما بر روی شانه‌ی فرزندشان به آن‌ها مدام یادآوری کند که استعدادهایشان را دست کم نگیرند. اما تحقیقات روزافزون بر این واقعیت صحه می‌گذارد که تحسین‌هایی از این‌دست از عملکرد ضعیف آن‌ها جلوگیری نمی‌کند بلکه چه بسا به آن دامن می‌زند.

 

این نخستین قسمت از مجموعه مقالاتی با عنوان “شوک تربیتی” است که در سایت پیتکو منتشر می‌شوند. این مقالات ترجمه‌ای کمابیش آزاد از کتابی با همین عنوان از اشلی مریمن و پو برانسن است. این کتاب در سال 2011 چاپ شده است و همان‌طور که از نامش بر می‌آید رویکردی کاملا متفاوت به مقوله‌ی تربیت فرزندان دارد. ادامه‌ی این مقالات را در سایت و کانال تلگرام پیتکو پی بگیرید.

2

۲ thoughts on “شوک تربیتی ۱: چرا نابغه ای مثل توماس در حل مشکلات درسی با چالش مواجه می شود؟

نظر شما چیست؟

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.